شبم ازنیمه گذشت اما هنوز
سوسوی چراغ من میاد به چشم ادما
سوسوی چراغی که مونده هنوز
به یاد قصه ی تلخ بی صدا
یاد اون روزا می افتم که هنوز
پای لحظه ها می شستیم من وتو
می دادیم دل به دل ستاره ها
می ذاشتیم دست تو دست ترانه ها
دست سرد من می شد زورق تو
واسه پیدا کردن آرزوها
شونه ی محکم تو می شد خونه
واسه گریه های سرد وبی صدا
بوسه ها ی گرمتو یادم میاد
روی گونه های گر گرفته ام
همون حس اشنا بهم می گفت
که میگی دوست دارم دوست دارم
امادستای زمونه پس زدش
صفحه های گرم وپر خاطره رو
هدیه ی چرخ وفلک شد برامون
یه ترانه که پر از نبودنه
دستای مهربون تو دور شدن
ازمن وماترک زندگیمون
تنها اسمت بودو شعرت بود وموند
تاابد رو سررسید ذهنمون
ازمنم یه تیکه گوشت رو استخون
بدون هیچ حس و روح و زندگی
مونده تو کلبه تنهاییامون
روی طاقچه ی پراز روزمرگی
هق هق های من دیگه فایده نداشت
واسه برفی که نشست رو عشقمون
زمونه با دل سردو یخ زدش
قه قهه میزد به روز برفیمون
حالا از همون روزای گرممون
میگذره ده سال ونه ماه ودو روز
شدم اسطوره ی عشق وعاشقی
واسطه بین شما و عشقمون
خستم از تظاهر ایستادگی
پای این همه مصیبت و بلا
کاش می شد دوباره بازم بشنوم
صدای پای گل اقاقیا
من دیگه حرفی ندارم
واسه ی گفتن باتو
عشقوعاشقی گذشته
ازمن خسته ی تنها
دیگه نای موندنم نیست
واسه ی شکستن تو
برای عشق دوباره
برای موندن باتو